تحولات منطقه

۱۷ فروردین ۱۴۰۵ - ۰۵:۰۰
کد مطلب: ۱۱۴۱۰۸۵

توی اسنپ، موقع برگشت از محل کار رادیو روشن بود، بی‌وقفه و با صدای بلند اخبار جنگ را می‌خواند و من که لابه‌لای ترافیک و فکرهای جورواجور، گیر افتاده بودم، یادم رفت بگویم مرد مؤمن لااقل صدایش را کمی کمتر کن.

پرچم در باد می‌رقصید
زمان مطالعه: ۲ دقیقه

توی اسنپ، موقع برگشت از محل کار رادیو روشن بود، بی‌وقفه و با صدای بلند اخبار جنگ را می‌خواند و من که لابه‌لای ترافیک و فکرهای جورواجور، گیر افتاده بودم، یادم رفت بگویم مرد مؤمن لااقل صدایش را کمی کمتر کن. دلم می‌خواست، حتی برای چند دقیقه، اخبار جنگ و خرابی را از جلو چشمم پس بزنم؛ نه به خاطر بی‌اعتنایی، برای اینکه از عذاب وجدانِ «چرا من هیچ کاری نمی‌کنم» جان سالم به در ببرم. خوشبختانه کمی جلوتر، ترافیک روان شد و طبق تخمین‌هایم نیم‌ساعته به خانه می‌رسیدم. برای پرت کردن حواسم گوشی را برداشتم تا ببینم توی فضای مجازی چه خبر است. دنبال یک کار دلگرم کننده بودم. نه اینکه همدلیِ خیابانی و مهربانیِ آدم‌ها کنار هم بی‌اثر باشد، نه. دنبال چیز دیگری می‌گشتم؛ کار اثرگذار دیگری که ادامه‌دار باشد. چشمم افتاد به استوری‌هایی که این روزها توی پیام‌رسان‌ها پشت‌سرهم بالا می‌آیند. لابه‌لای داستانک‌ها، یک عکس توجهم را جلب کرد. پسری پرچم‌به‌دست، زیر باران ایستاده و زیر عکس نوشته بود: «حدود ۱۵۰ ساعت است که پرچم زمین نمانده. اگر شما هم می‌خواهید علمدار پرچم باشید، به این آیدی پیام بدهید». وارد کانال که شدم دیدم کار یک گروه مشهدی است که از اوایل نوروز تا الان پرچمی را در مشهد برافراشته‌اند و می‌خواهند آن را تا پایان جنگ دست به دست کرده و در اهتزاز نگه دارند. اولش جدی نگرفتم. با خودم گفتم: این‌ها از آن کارهای بیهوده است که فقط برای چند روز دست‌به‌دست می‌شود و تمام، اما وقتی شروع کردم به خواندن خرده‌روایت‌ها و گزارش‌های پراکنده و عکس‌های پشت‌سرهمی که به اشتراک گذاشته بودند، نظرم تغییر کرد. مخصوصاً وقتی دیدم یکی از زندانی‌ها برای مرخصیِ کوتاهی که قرار است بگیرد، جا رزرو کرده تا برای ساعتی، پای پرچم بماند. تصمیم گرفتم امتحان کنم. به آیدی پیام دادم و گفتند رزرو تا سه روز آینده پر است. برای روز چهارم، حدود ساعت ۵ عصر وقت گرفتـم. وقتی رسیدم و پرچم را دستم دادند، انگار چیزی از اعماق وجودم جوشید و تا سینه‌ام آمد بالا. حس و حالی غریب و معجونی از شور و غرور و افتخار که حتی نمی‌توانم توصیفش کنم. چیزی شبیه اینکه توی این جنگ بالاخره من هم دارم یک کاری می‌کنم. کاری که برخلاف کوچک بودنش تأثیر زیادی دارد. چند دقیقه اول سعی کردم به چیزی فکر نکنم. باد شدیدی می‌وزید، چوب توی دستم سنگینی می‌کرد، من اما همچنان ایستاده بودم و نگاهم به پرچم بود که چقدر زیبا در باد می‌رقصید. حس کردم این چند دقیقه و رقص پرچم برایم یک جور «وقفه» می‌سازد، وقفه بین حال و روز خودم و حال و روز جهان. انگار یک لحظه از زیر فشار این چند هفته بیرون آمدم و توانستم سرم را بلند کنم و نفس بکشم. من فکر می‌کنم خیلی‌ها مثل من اگر پرچم نگه داشتن را جدی گرفته‌اند به خاطر این است که گاهی آدم احتیاج دارد یک مسئولیت کوچک داشته باشد تا احساس نکند کاملاً بی‌اثر است. بعدتر شنیدم این ایده به تهران و چند شهر دیگر هم رفته است و مردم می‌خواهند پرچم ایران را همیشه بالا نگه دارند.‌

منبع: روزنامه قدس

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • مدیر سایت مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظرات پس از تأیید منتشر می‌شود.
captcha